𝓶𝓮𝓶𝓮، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره
𝓶𝔂 𝓫𝓵𝓪𝓰𝓶𝔂 𝓫𝓵𝓪𝓰، تا این لحظه: 4 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
𝓟𝓪𝓽𝓮𝓻𝓱𝓪𝓭𝓟𝓪𝓽𝓮𝓻𝓱𝓪𝓭، تا این لحظه: 4 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
𝓚𝓭𝓻𝓪𝓶𝓪𝓚𝓭𝓻𝓪𝓶𝓪، تا این لحظه: 3 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره
𝓐𝓽𝓻𝓲𝓷𝓐𝓽𝓻𝓲𝓷، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

هارمُونی زِندِگی

سِتاره هایِ تو کَهکِشان

نمیدونم

1405/1/10 7:44
نویسنده : 𝓽𝓪𝓷𝔂𝓪
241 بازدید
اشتراک گذاری

چه وقتی دوستم مرد یا حتی بابابزرگم مرد فکرنکردم که نیستن..حتی بعد ی مدت فراموش کردم که چه اتفاقی افتاده،فراموش کردم که اونا مردن.

انگار فکرمیکردم که مثل همیشه دارن به زندگی عادیشون میرسن و من فقط مثل همیشه اونارو دیر به دیر میبینم و ازشون زیاد خبر نمیگیرم اما بعد ی دفعه یادم میومد که چیشده

و اونوقت فقط یه جمله توی ذهنم تکرار میشد:

اونا واقعا مردن؟یعنی..اونا دیگه به زندگی عادیشون ادامه نمیدن؟

نمیدونم به این چی میگن ولی من هیچ وقت فکرنکردم که اونا رفتن،انگار اونا توی دنیای من همیشه بودن...انگار اونا هیچ وقت نمرده بودن.

فک کنم مرگ تنها چیزیه که مغز من هیچ وقت اون رو در نظر نمیگیره و تاثیری هم روش نداره.

اطرافیانم فکرمیکنن که من همیشه با اینجور چیزا زودتر از بقیه کنار میام اما فقط شاید،من هیچ‌ وقت عمق فاجعه رو درک نکرده باشم.

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

سپیدارسپیدار
10 فروردین 05 16:08
دوستت تو همین جنگ شهید شد؟
 
𝓽𝓪𝓷𝔂𝓪
پاسخ
نه دوستم ۱۶ اردیبهشت فوت کرد
یادمه اون تایم به خاطرش نی نی وبلاگ نمیومدم
سپیدارسپیدار
11 فروردین 05 0:36
تو چرا تو گپ نمیای بیا دیگهه😭
𝓽𝓪𝓷𝔂𝓪
پاسخ
میام بخدااا