نمیدونم
چه وقتی دوستم مرد یا حتی بابابزرگم مرد فکرنکردم که نیستن..حتی بعد ی مدت فراموش کردم که چه اتفاقی افتاده،فراموش کردم که اونا مردن.
انگار فکرمیکردم که مثل همیشه دارن به زندگی عادیشون میرسن و من فقط مثل همیشه اونارو دیر به دیر میبینم و ازشون زیاد خبر نمیگیرم اما بعد ی دفعه یادم میومد که چیشده
و اونوقت فقط یه جمله توی ذهنم تکرار میشد:
اونا واقعا مردن؟یعنی..اونا دیگه به زندگی عادیشون ادامه نمیدن؟
نمیدونم به این چی میگن ولی من هیچ وقت فکرنکردم که اونا رفتن،انگار اونا توی دنیای من همیشه بودن...انگار اونا هیچ وقت نمرده بودن.
فک کنم مرگ تنها چیزیه که مغز من هیچ وقت اون رو در نظر نمیگیره و تاثیری هم روش نداره.
اطرافیانم فکرمیکنن که من همیشه با اینجور چیزا زودتر از بقیه کنار میام اما فقط شاید،من هیچ وقت عمق فاجعه رو درک نکرده باشم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی







نمیدونم 

