حیاط مامانبزرگ+حرفای من
با اینکه برای عکس گرفتن از شکوفه های حیاط دیرکردم ولی بازم صبح که رفتم حیاط چندتا عکس گرفتم(میخواستم با دوربینمم بگیرم ولی شارژ نداشت) حیاطشون خوشگله..(نمیدونم چرا عکسا اینجا بی کیفیت شد)درواقع به نظرم کل این خونه ویلایی خوشگله مخصوصا بعد اینکه بازسازیش کردن ولی حالا چون بابابزرگ مرده مامانبزرگ میخواد بفروشتش چون خاطرات این 27 یا ۲۸ سالی که اینجا باهم زندگی کردن اذیتش میکنه. راستی ی عکس از دوران کرونا توی لپ تاپ پیدا کردم حوالی سال ۱۳۹۷ یا ۱۳۹۸ باید باشه و خب با دیدنش یاد ی چیزایی افتادم راستش تانیا ی چیزایی میخواستم بهت بگم.اول اینکه ببخشید که به اکثر قولایی که بهت دادم عمل نکردم.من قرار نیست ...
نمیدونم
چه وقتی دوستم مرد یا حتی بابابزرگم مرد فکرنکردم که نیستن..حتی بعد ی مدت فراموش کردم که چه اتفاقی افتاده،فراموش کردم که اونا مردن. انگار فکرمیکردم که مثل همیشه دارن به زندگی عادیشون میرسن و من فقط مثل همیشه اونارو دیر به دیر میبینم و ازشون زیاد خبر نمیگیرم اما بعد ی دفعه یادم میومد که چیشده و اونوقت فقط یه جمله توی ذهنم تکرار میشد: اونا واقعا مردن؟یعنی..اونا دیگه به زندگی عادیشون ادامه نمیدن؟ نمیدونم به این چی میگن ولی من هیچ وقت فکرنکردم که اونا رفتن،انگار اونا توی دنیای من همیشه بودن...انگار اونا هیچ وقت نمرده بودن. فک کنم مرگ تنها چیزیه که مغز من هیچ وقت اون رو در نظر نمیگیره و تاثیری هم روش نداره. اطرافیانم فکرمیکنن که م...
ببخشید
امسال اولین سالی بود که روز تولدم هیچی برای خودم ننوشتم و پستی هم نزاشتم،وقت نکردم پس ببخشید. پ ن:هرچند که امسال روز تولدت اتفاق خاصی نیوفتاد و فرقی با روزای عادی نمیکرد،فقط دلت بیشتر برای مدرسه ی قبلیت و دوستات تنگ شد. شاید چون اونا کل دی ماه رو دقیقا هرروزی که برای امتحان میرفتین تا آخر دی ماه برات جشن میگرفتن. میدونی..آدما زود باهم غریبه میشن و خب مهم نیست که چقدر همو میشناسن یا چقدر به هم نزدیک و صمیمی بودن،حتی ی ثانیه هم برای غریبه شدن کافیه. متاسفانه دلم براتون تنگ شده..نه دلم برای خودمون تنگ شده،برای هرچیزی که یه زمانی بهش میگفتیم ما.چیزی که من ساخته بودم.چیزی که خراب شد و هممون ولش کردیم ولی من تنها کسیم که ...
بزرگ شدم...
دفتر خاطراتم رو که میخونم ، پستایی که قبلاً نوشتم رو میخونم ، خاطره های قدیمیم رو که مرور میکنم و یاد تجربه هام میوفتم میبینم نسبت به قبل واقعا بزرگ شدم... -حرف هایی به خودم
𝓶𝔂 𝓭𝓪𝔂𝓼
آمم سلاملکم چطورین الان که دارم مینویسم ۱۳ تیر ولی نمیدونم کی پستش کنم. نمیدونم گفتم یا نه ولی جمعه ۸ تیر اثاث کشی کردیم.(الان خونمون کامل چیده شده) و از اونجایی که با سیسی گرامیم(دوستمه)همسایه شدم باهم پیاده میریم کلاس زبان(چون خونه قبلیه از کلاس زبانم دور بود با سرویس میرفتم) و خب البته جز کلاس زبان جاهای دیگه هم میریم. معمولا چون هوا خیلی گرمه تو راه بستنی میخوریم(البته اگ کل پولامونو توی لوازم تحریری خرج نکنیم،هرچند که من دختر اقتصادی و پول جمع کنی هستم) جز اینا اتفاق خاص دیگه ای نیوفتاده فقط درحال حاضر کتاب ما تمامش میکنیم رو خوندم و درحال خوندن پاسخ های مختصر به جواب هایی بزرگ و خوب های بد بدهای خوب ج...











